X
تبلیغات
سرزمین فرصت ها

سرزمین فرصت ها

عاشقانه داستان بیوگرافی عکس مطالب جديد و ...

من پسر تمام مادران زمینم ...

آینه ی روبروی من از یاد نمی رود
کجای باید از تماشا برخیزم
و سایه ی دورترین درخت جهان را
به تهی خانه های تا دوردست آسمان
بیاورم ؟
کجا باید از تماشا برخیزم ؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 21:15  توسط نوید  | 

یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 22:35  توسط نوید  | 

آیینه شکسته ...


اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست
در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست
چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان
زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست
آیینه شکسته بی روشنی نماند
گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست
با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر
غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست
عمری خدا تو را خواست ای گل نصیب دشمن
عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست

                                دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:7  توسط نوید  | 

داستان کوتاه اما واقعی ...

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:52  توسط نوید  | 

حکایت مردی که می خواست آبدارچی مایکروسافت شود!

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:51  توسط نوید  | 

داستان زیبای سنگ تراش ...

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:49  توسط نوید  | 

داستان دختر زشت ...

دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟ ‘ یک دفعه کلاس از خنده ترکید … بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند:
‘ اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. ‘ او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود. سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. ۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود! ‘ در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟ همسرم جواب داد : ‘من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم. ‘و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:46  توسط نوید  | 

تدبیر خداوند ...

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت.
پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن! در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…! زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم. مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد! زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم! سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید! مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!! خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:43  توسط نوید  | 

اندرزهای جکسون براون به پسرش ...

روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن برای فردایت برنامه ریزی کن.
از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن.
نواختن یک آلت موسیقی را یاد بگیر.
زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
همیشه در حال آموختن باش.
آنچه میدانی به دیگران بیاموز.
روز تولدت یک درخت بکار.
دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
از مکانهای مختلف عکس بگیر.
راز دار باش.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:42  توسط نوید  | 

سخنان زیبای چارلی چاپلین ...

> اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست .

> حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند.

> از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار .

> نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد .

> خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است .

> حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:33  توسط نوید  | 

شعر قاصدک – از مهدی اخوان ثالث

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:16  توسط نوید  | 

داستانی زیبا ...

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد : فکر می کنم ! و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم..!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 7:8  توسط نوید  | 

جبران خلیل جبران ...

صدفي به صدف همسايه گفت: من دردي بزرگ در اندرون دارم؛سنگين وچرخان،باآن دررنج وعذابم. صدف ديگر باآرامش وتكبرگفت: سپاس آسمان هاراودرياهاراكه من دراندرون هيچ دردي ندارم، به سلامت و خوشي روزگار ميگذرانم،دراندرون وبيرون... همان وقت خرچنگي ازآنجاميگذشت، به گفتگوي صدف هاگوش داد وبه صدفي كه دردرون وبيرون سرحال و شاد بود گفت: آري،تودرسلامت وخوشي هستي، امادردي كه همسايه ات دراندرون تاب مي آورد، مرواريديست كه بي نهايت زيباست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 7:7  توسط نوید  | 

فال فروش ...

کودک فال فروش را پرسیدند: چه می کنی؟ گفت: به آنان که در دیروز و امروز خود مانده اند، فردا را می فروشم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:55  توسط نوید  | 

آدمک ...

آدمک آخر دنیاست!بخند!

آدمک مرگ همین جاست!بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند!

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است ،بخند!

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست!بخند!

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست !بخند!

راستی آن چه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست !بخند!

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست! بخند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:54  توسط نوید  | 

خدایا...

گفتم:خدایا از همه دلگیرم

گفت:حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم را ربودند

گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چه قدر دوری

گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاترینم

گفت:پس من؟

گفتم:خدایا کمک خواستم

گفت:از غیر من!؟

گفتم:خدایا دوستت دارم

گفت:بیش تر از من؟

گفتم:خدایا این قدر نگو من

گفت:تو یا من؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:54  توسط نوید  | 

دلقک ...

مردی نزد روان پزشک رفت و از غم بزرگی که در سینه داشت برایش تعریف کرد. دکتر گفت:به فلان سیرک برو ،آن جا دلقکی است که این قدر تو را می خنداند که تمام غم هایت یادت می رود. مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:53  توسط نوید  | 

عاشق ...

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم :باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر میکردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است.برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم.انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:17  توسط نوید  | 

دریا به یادتو...برای تو...

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا

افسانه ی عمری تو باری به سرآ دریا



ای اشک شبانگاهت آیینه ی صد اندوه

ای ناله ی شبگیرت آهنگ عزا دریا



با کوکبه ی خورشید در پای تو می میرم

بردار به بالینم دستی به دعا دریا



امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل

دریاب مرا دریا دریاب مرا دریا



زان گمشدگان آخر با من سخنی سر کم

تا همچو شفق بارم خون از مزه ها دریا



چون من همه آشوبی در فتنه ی این طوفان

ای هستی ما یکسرآشوب و بلا دریا



با زمزمه ی باران در پیش تو می گریم

چون چنگ هزار آوا پر شور نوا دریا



تنهایی و تاریکی آغاز کدورت هاست

خوش وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا



بردار و ببر دریا این پیکر بی جان را

در سینه گردابی بسپار و بیا دریا!



تو مادر بی خوابی من کودک بی آرام

لالایی خود سر کن از بهر خدا دریا



دور از خس خاکم کن موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس کی بود او کجا...؟دریا!...

فریدون مشیری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:0  توسط نوید  | 

تنهایی

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:40  توسط نوید  |